تبليغاتX
پرده را از پنجره بگیرم تو می مانی پشتش


پرده را از پنجره بگیرم تو می مانی پشتش

ئێره‌ بێجگه‌ له‌ ره‌زا که‌سی لێ نیه‌

 

از لابه لاي هر چه توست كه بگذرم

چيزي نماند به صبحِ قبل از بي تفاوتي هايم

پنجره اي با من متفق القول مي شود

و من زير باران ، سرم را از كيسه در مي آورم

نگاه عابران را امروز از حفظ خوانده ام

كه نكند دست در جيب هايشان

به تماشاي اتفاق نچسپي بايستند

كه جز توهم و انكار چيزي نيست

و هر چه ديدند از چشم خود نديدند

كلاه كه كج مي شود ، من سر نخم را پيدا ميكنم

اما هر چه مي كشم دود نمي شود...

در از نگاه رهگذر در امان نمی ماند و

من خیس لباس هایم می شوم

***

کسی این حوالی شاهد تشویش پرواز یک نگاه بود

که توافقی با آنچه می پنداشت نداشت

پنجره ای با من متفق القول می شود

و تهوعی نیز چنین

و برائت از یک کاسه رنگی

 انتشار می دهم خودم را و آنچه را که پیوست است

از زهدان وقاحت به کاهدان صلابت تاریخ

و رفته رفته کاتالیزوری می شوم برای نشخوار هر چه با شکوه تر فکر

گذارت اگر این اطراف افتاد ـ بهتر است نیافتد ـ مواظب سرهای در گریبان رفته باشد

پنجره ای باز با من متفق القول می شود و

من خیس نگاهی نامنظم

۸/۲۶/ ۱۳۸۸ـ تهران

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 18:12 توسط رضا| |

چه بی خود همه ی ما  اینجاییم

چه بی خود گرداگرد این مدار بد قیافه می گردیم

و چه بی تفاوت همه را هم شکل خود می دانیم  

ای کاش همه می دانستند که چه بی خود مضحک شده اند

خنده ام می گیرد ...

قدم می زنم و دستانم را هو می کنم

چه بخاریست این سیگار لعنتی

چه دودی دارد این زمستان

                            16/10/87

نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 2:12 توسط رضا| |

شما هم اعتراف کنید

 هل بدهم هر چه بی ناموس افکارم را

افتخار می کنم که لغزیدن را ده ها بار رتبه اول شدم

انحراف را هزاران بار بیست شدم

و هر شب بدنبال این سوال .....؟؟؟؟

شب ها فکر ها کجا می خوابند ؟

  وجدانم هنوز در نقاهت من است

من هنوز ردم از رد عبور از خیابان هم بیمار تر است

گواه می شوم و شهادت می دهم همه ی مسیر های منتهی به هیچ را .

همه می گویند :

دچار نهیلیسم اخلاقی شده ام

من از اول منحرف بودم

از اول زندگی .. از اول انار.... با آقای معلم ...از اول ....

هر کسی خواست می تواند در را بزند و

کمی از من انحراف بخواهد

دستگیره را بچرخاندید و

هر از چند گاه هر چه خواستید از دهنتان  حرف بزنید

مبادا مثل من از جای دیگری حرف بزنید

ما قبل از خودم یادم نمی آید

که چند روز قبل از اینکه خودم بشوم

میان کثافات تراوش شده از افکار یک سیاستمدار معصوم

جای دندان ،چشم کاشت می کردم

و ابهت و جنم را یک جا جمع می کردم

تا با تعصب ناشی از میهن پرستی هایم  تف کنم

خیال همه راحت میشود اگر ....

ترازوی تعادل را از دست آن مجسمه بالای دادگاه بگیرم و جایش

چاقویی بدهم تا سیب زمینی پاک کند

بی ناموس هر چه افکارم است

از بس منحرف شدن

  که تخلیه گاه های زباله را هم

اگر در میهنم باشد می بوسم

اگر خواستید وقتی دستگیره را می چرخانید

تا انحراف را از من قرض ابدی بگیرید

سرم داد بزنید  تا بفهمید

داد کشیدن سر آدم چیز فهم یعنی چی .

نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 22:41 توسط رضا| |

 

جلوي چشمانم جاده ها به خود پيچيدند

كسي از آنها عبور نكرده بود

جلوي چشمانم  كساني ديگران را به خود پيچاندند

من هم به خود پيچيدم و اما

گره من باز نشد

جلوي چشمانم هر چه بود خودش را انداخت كنار

 و هيچ اتفاقي نيافتاده بود

كسي جايي نرفته بود

همه اينجا بوديم

تكاني خورديم

سرهايمان بالا بود

مي دانستيم چرا اينجاييم

همه يك جا جمع شده بوديم تا

سالگرد زنده بگور شدنمان را جشن بگيريم

نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 23:18 توسط رضا| |

توهماتم كه جدي مي شوند

يعني  كه  بايد ادامه بدهم

آشوب كه راه مي افتد

ديواري به درازاي يك خدا هم

توان راست بودن را از دست مي دهد

بر سرم خراب مي شود

ديواري از نفاثات في العقد

امتدادت را آنقدر مي فشارم تا اگر كسي پيدايت كرد

ته مانده ات هم نصيبش نشود

 من  به فكر هاي پريده از قفس لاابالي مغزم نمي رسم

 ترك برداشت ان ديوار مايل به  مغزم

بسته هاي نامفهوم اين بي ارزش ، كلاف هاي به هم ريخته ي وسوسه هايت را

 پست مي كنم به دو كوچه بالاتر از جهنم ساختگي ام

آنجا كه ديوانگي هايم آتشي افروخته و در ضمير خود آگاهش و در دنياي واقع

در همسايگي دنياي مجازي تو

مجرم ها را به درخت سيب معرفي مي كند

آه اي وجدان خيسم

آه اي وجدان حيزم

گرد مي شوم

دور مي زنم

چرخ مي خورم

و كمي مانده به ديرتر از اين موقع ها

همه ي پنحره ها را گل مي گيرم

نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت 13:53 توسط رضا| |

 

  گواه می شوم و شهادت می دهم همه ی مسیر های منتهی به هیچ را

نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386ساعت 23:18 توسط رضا| |

 

اعتراض می کنم به هرچه وجود دارد

و انکار می کنم هر چه محدود می کند

اگر وجودم را ببندند

 

فریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد می زنم

 

فریادی که شیشه ها را ازپنجره بیزار کند

فریادی که جنین را از رحم بیگانه کند

خودم را بالا می برم

خودم را ممهور می کنم

به مُهر وقاحت

فکرش را هم نمی توانی بکنی

سرم را می مالم به هر چه دیوار است

اگر دستم را ببندند

فریاد می زنم

فریادی که خدا را از تختش بیزار کند

اگر آزاد نباشم

خــدا را سرتان خــــــــــــــــــــــــراب می کنم

 

 

نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت 23:54 توسط رضا| |

کناره های این چهار مربع تر از دیوار خانه

      

                                      فکر نکنم چیزی به ارتفاع یک بیزاری هم

 

                                                                      به داد رستگاری های دوشنبه عصر برسد
نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 13:13 توسط رضا| |

روزت را سياه مي كنم
و راه مي روم اين بي مفهوم جاده ها را
هر چند پاهايم گير داده اند اما
گريه ام مي گيرد وقتي به ياد هيچ چيز نمي افتم
نبودنم را پرت مي كنم روبه رويت كه مثل سگ دنبالش له بزني
از بالاي مسطح ترين بي خيالي هايت خودم را پرت مي كنم بالا
فكرش را بكن
هر وقت خواستم از افتادنم پايين بيايم
بالهايم سبز مي شوند و رسوايم مي كنند
اينجا فقط يك نيش خند مي تواند بخندد
و پشت يك توهم حقيقتا هيچ چيز نيست
اينجا توهمات با هم دست به يكي كرده اند تا...
هر وقت كمم آوردي
بودنم را انكار كني
زياد فكر نكن به جايي نمي رسي
فوقش پشت بام و دوباره رسوايي
گفتند هيچ چيز گيرت نمي آيد
انگار روايت ها الهام مي شدند
اما كور خواندند من روايت ها را هم بازي دادم
خودم به ديگران الهام مي كنم و
سگ محلي ها يم را جمع مي كنم تا سر هم بريزم رويت
منتها اليه اين خل مزاجي ها يك پارچ آب سرد است
بيداري را زياد تجربه كردم .
اما خداييش هيچ وقت
تجربه ها مرا بيدار نكردند
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 23:44 توسط رضا| |

 پرده را از پنجره بگيرم تو مي ماني پشتش

جاده ها خنده هايشان را همه به من زدند

تو  هم باران ديشب را گردن من انداختي

آب هاي پاشيده هميشه به طرف من مي آيند

ماشين ها بوقم مي زنند

و مردم هاي با چتر به من خيس مي گويند

دارم پر مي شوم از آب تهي از آب

كفش هاي من زير باران باشد يا بالاي باران  باز هم خيس است

رعد و برقم را صدا بزنيد

صدا  ندارد

برق هم ندارد

اما باران را ديگر شرمنده...

بارانت تمام نشده

ابرها را برايم پست مي كند

من پاكت را باز نكرده

بارانم سرازير مي شود

چتر به چه درد بارنم مي خورد

دود بخاري دور سرم پيچيده

سياه بودنش را به رُخم مي كشد

عكس هاي روي ديوار يك ميخ اضافه مي خواهند و

من كمي سردرد

پنجره را نبسته جلوي بوق هايشان سبز مي شوم

تا  تُرمُزم  بگيرند

به من فحش تحويل داده ، جايش ملودي بگيرند

و دهان هاي پر از آبشان را ، باران

شرمنده ....

گل هاي اتاق دارند مي ميرند

از بي باراني كه بيرون دارد خفه ام مي كند

پنجره اتاق چند نرده داشته باشد

تا بتوانم چشمانم را در آن جاي بدهم

¹ خيابان را هزار بار رفتم

و

آمدم بار هزار  º

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 1:4 توسط رضا| |


Design By : Night Skin