تبليغاتX
پرده را از پنجره بگیرم تو می مانی پشتش
ئێره‌ بێجگه‌ له‌ ره‌زا که‌سی لێ نیه‌

 

17 سالی می شود , دقیق تر بگویم 17 سال و 3ماه و 19 روز است  . این همه سال گذشته است و من هنوز هر شب لیوان استوانه ای سرداری را تا نصفه آب می کنم و میاورم گوشه ی اتاق کنار جای نشستن و خوابیدنش با ترس آرام لیوان را می گزارم و منتظر می مانم تا دندانهای مصنوعی اش را در بیاورد و آن تو بگزارد , دیگر برایم عادی شده , مسیر جای خوابش را تا راه پله های سرد و نمور ورودی خانه را چشم بسته هم می روم ...

درِ اول را که رد می کنم بوی رطوبت دیوار چسپیده به دستشویی خبر می دهم که بقیه ی مسیر را تاریک و بدون چراغ باید طی کنم . کمتر از چند متر است اما نور هال خودش را اندکی هم نشان نمی دهد . آن چند متر برایم می شود چندین کیلومتر .

لیوان را روی پله ی هفتم می گذارم و 6 پله را از کنار گلدان ها و سطل های ترشی و جعبه ی ابزار بلا استفاده پایین می آیم . صدای کنتور آب و حرکت چرخدنده های کنتور قدیمی برق تنها صداهایست که راهرو بارها منعکس می کند .

دستشویی هم مانند انبار و رختکن حمام هیچ وقت چراغ و نوری نداشت , هر چند قضای حاجت زیر نور مهتاب که از شیشه های شکسته ی نورگیر تو می آمد همیشه برایم از بیرون رفتن و بازی با بچه های پرخاشگر کوچه خوشایندتر بود . البته اگر ترس همیشگی ام از سوراخ توالت  , موجودات غریبی که شب ها تنها رویاهای من بودند می گذاشت کامل کارم را به اتمام برسانم .

هنوز فرق کابوس و رویا را نفهمیدم , رویایی نبود تماماً کابوس بود , دریغ از خوابی که با آن عرق کنان و لرزان بیدار نشوم حتی خواب هایی که دوران بلوغ می دیدم , همخوابی و شهوت با موجوداتی که دیدنشان در روز روشن هم دیوانه کننده بود , دختران باکره ی سیاهی که تنها عضو رنگیشان چشمان قرمزشان بود , در اتاقی با پنجره های نیمه باز و پرده های سفید نازک که از پشت آن نور کم رنگ و زردگونه و بیمار بیرون  به زحمت تو می آمد و حضور چندین سگ سیاه فلزی که مجبورم می کردند تقلایی برای بیدار شدن نکنم و هر بار شهوتم با مرگم هم آوا می شد .

از ترس که بیدار می شدم خودم را لابلای بدن های سرد و بی پتوی برادران و خواهران می دیدم که خدا می داند آنان خواب چه و کجا را می دیدند !؟

کسی چیزی تعریف نمی کرد ، گفتگویی رد و بدل نمی شد . جز روند پیشرفت قالی و طرحهایش که چند مدتی بود یکی از اتاق ها به واسطه ی وجودش روشن شده بود ساعتها کنار دارش می نشستیم و "یشمی " و "سفید" و " سیاه " و " جگری" را لای تارهایش می چیدیم و می بریدیم و شانه می کردیم .

اگر گلهای مادر و پنجره ی نیمه باز اتاق رو به حیاط و باغچه و درخت گیلاس نحیفش نبود خیلی وقت پیش ها ریه هایمان از هم می پاشید . خن و خن ریه های "کویستان" یادگار قالی هایی بود که در زیر زمین نمور خانه ی حاج شریف بافته بود .

-   روژین "یشمی " تمام شد، " آسو" را بفرست دکان کاک مصطفی ...

دندان های مصنوعی اش هم مانند دندان های خودش از کار افتاده بود ، از تمام دندان ها تنها 6،5 تایی مانده بود آنها هم توی آن آب کلردار لوله کشی خانه داشت از بین می رفتند .

مادر غذایش را یا آبکی می پخت یا برایش له و خرد می کرد تا راحت قورتش دهد . نان را با دست تکه تکه می کرد و توی گوجه ها خیسشان می داد و گریه می کرد ، مدام زیر لب تکرار می کرد " هیبتش را گرفتند ، عقلش را گرفتند ، چشمان زیبایش را کم سو کردند ، قربان محبتش که او را هم گرفتند .... باز می گفت هیبتش را گرفتند هیبتش را گرفتند ...." اشک های سر خرده از گونه هایش قاطی نان ها و گوجه های توی قاب قدیمی می شد ، من هم چیزی از 7 سالگی ام نداشتم تا مادر را آرام کند ، جز گوشه ای خزیدن و با 2 ریالی هایی که جمع کرده بودم رویا ساختن .

این تنها باری نبود که مادر گریه می کرد ،‌مادر کی گریه نمی کرد ؟! مادر سر سفره غذا ، مادر هنگام جارو ،‌ مادر هنگام حمام دادن پدر ، هنگام دیدن برادرش ،‌مادر همیشه گریه می کرد . مادر فقط کنار گلدانهایش گریه نمی کرد ، روزی چند بار آبشان می داد ،‌برگ های خشکشان را که مدتی بود بیشتر و بیشتر می شدند جمع می کرد و دور می انداخت ، دستمالشان می کشید ، خاکشان را عوض می کرد ،‌کود می داد ، مادر حتی گل ژاله اش را هم دوست داشت .

صدای گریه ی پدر که می آمد نمی دانستیم باید چکار کنیم هیبت چند سال پیشش اشک چشمهایمان را خشک می کرد ، هر نشسته ای را از جایش بلند می کرد ،‌اما پدر می گرید ،‌به حال خودش یا به حال ما ؟! برای هیبت و قدرت گذشته اش یا برای تنگدستی و خون جگر ما ؟!

پدر عینک های ته استکانیش را گم کرده بود ، خودکار و کتاب ها و دفتر هایش را هم گم کرده بود ، وصیت کرده بود کنار قبر " سرحد" دفنش کنند اما وصیت نامه اش را هم گم کرده بود ،‌دیگر نه لرزش دستهایش خودکاری را دوست می شد و نه چشمانش معشوقه ی کاغذی می شد ، پدر پاهایش را هم گم کرده بود .

 ما بودیم و خانه ای تاریک و گوشه ی هال و پدر . نه میهمانی نه میزبانی ... مادر سفره چند متری اش را جمع کرده بود توی صندوقچه گذاشته بود کنار دستبند ها و گردنبندهای مفرغ که پدر برایش خریده بود با یک آینه که دیگر نیست ، گفته بود اگر زنم شویی خودم کارهای خانه را انجام می دهم تو دست به سیاه و سفید نزن ،‌مادر خندیده بود ، سیب از دستش افتاده بود و با صدای " پابندهایش " سوی مادرش دویده بود ، مادر زیر لب برایش دعا خوانده بود و دستش را همانطور که وقتی با بقچه ی پرُش به خانه ی ما می آمد روی سرمان می کشید ،‌روی سرش کشیده بود .

خیل وقتهای فکر می کنم اگر کودکیمان را بیشتر با صدای موسیقی بزرگ می شدیم الان حال بهتری داشتیم ،‌تنها موسیقی خانه ی ما صدای ناله های پدر ، گریه های مادر و تلفن قدیمی با دکمه های چرخان بود که هر روز زنگ می خورد و مادر با صدای بغزآلود تکرار می کرد کجا برویم ؟! جایی نداریم ،‌خانه ای نداریم ، بچه ها را چه کنم ؟! حاجی مریض است ، مهلت بدهید ...

و من گوشه ای کز کرده ام ، بچه ها هر کدام گوشه ای داشتند تا کز کنند ،‌روی راه پله ، پشت دار قالی ؛ توی چادر یونیسف حیاط که انباریمان بود ،‌لای گلدان های مادر . جای قایم شدن زیاد بود اما دریغ از یک متر جا برای خود را نشان دادن .

کویستان جمعه ها دزدکی ضبط صوت قرمز رنگش را از لای لباس هایش در می آورد و با صدا پایین آهنگی شاد می گذاشت ، روسری اش را دور کمرش گره می زد و چند دقیقه ای می رقصید بعد دست من و "هیوا" را می گرفت و کردی می رقصیدیم .

تمام آرزویش شاید داشتن رژ لبی بود و لباس پولک داری که بار و بار ها شکلش را برایم توصیف کرده بود ، آنقدر جذاب می گفت که لباس دخترانه ای پولک دارش را به تن نحیف پسرانه ام خوشرنگ می دیدم .

درس ها و قصه های کتاب های درسی برایمان رنگی نداشت ، برایم سوال بود آن قالب پنیر تازه و خوشمزه دست آن روباه و کلاغ بدقیافه چکار می کند ؟! راستش درسی از آن درس نگرفتم ، مدرسه رفتن ساعات دوری از غم ها بود و ساعات دوری از مادر ،‌مادری که هنوز وقتی می بینمش برویش لب خند می زنم لب خندی که زیرش ، پشتش ، کنارش مملوء از صدای گریه های خودش بود به هم نگاه می کنیم و می خندیم خودمان می دانیم می خندیم یا می گرییم ! زبان هم را می فهمیم بدون آنکه چیزی گفته باشیم ...

عید داشت نزدیک می شد و هر یک فکری و آرزویی در سر داشتیم ،‌مادر خیاطی بلد بود لباس " کویستان " و " روژین " را خودش دوخت . ما را هم فرستاد خیاطی استاد " مسعود " تا با قرضی دراز مدت لباس بدوزیم ، هر یک سلیقه ای داشتیم . آسو "مرادخانی" دوست داشت ، هیوا و ریبوار "یخه باز " . من هم با وجود اینکه "ستار خانی" ‌دوست داشتم اما هزینه ی دوختش برآنم می داشت به مدل "کراسی" بسنده کنم .

مادر به کویستان گفته بود گناه دارند چند سال است لباس تازه ای ندوخته اند همه ی لباس هایشان مال دیگران است ... آخرین هدیه های  پدر را داد دستش تا ببرد زرگری فتاحی آبشان کند گفته بود : سر راه کمی هم برای صبح عید خرید کن ...

خانه رنگ دیگری می گرفت ، من و هیوا دیوارهای هال را که تا کمر رنگ روغنی داشتند با دستمال خیس پاک می کردیم ، روژین و کویستان جارو و گردگیری ... ریبوار و آسو هم گوشه ای مشغول کار بودند . مادر آشپزخانه بود ، بوی غذا خانه را پر می کرد . جای پدر همانجا پهن بود ،‌عینک هایش کنار بالشت بود ، دندان های مصنوعی اش روی راه پله ها بودند ، خودش را فقط من می دیدم که زیر لب چیزی می خواند ...

هیوا خواست دیوار پشت سر جای پدر را پاک کند ، نگذاشتم گفتم خودم بعداً پاک می کنم . هیبتش نمی گذاشت پایم را روی جایش بگذارم . پنجره را باز کردم گل ریحان را آوردم کنار جای پدر ، برگهایش را با دستم چندین بار لرزاندم  بوی ریحان اتاق را پر کرد .  هوای خنک صبح عید تو می آمد . پدر هنوز آنجا بود حالش بهتر بود از شادی ما او هم خوشحال بود .

17 سال و 3 ماه و 20  روز است هنوز آنجاست و هر روز با ما می خندد و هر روز با ما می گرید .

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1390ساعت   توسط ره زا   | 

زۆر جار دائەخزێم ...

کە داخزام ، تۆش لەگەڵ خۆما ئەبەم

رەنگە باشیش نەبێ پێت بڵێم ...

من لە تۆ زیاتر هیچ جەهەنەمێکی تر ناچم !

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1390ساعت   توسط ره زا   | 

کاروانکوژەی ئاسمانی چاوی تۆ تاسەی رێبوارێکی دی ئەکات ،

ئەترسم ئەم جارەش رێ بە ناڕێدا بەرم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت   توسط ره زا   | 

وەرە لێ لێ ، وەرە لێ لێ ، وەرە لێ لێ ،

وەرە ناو خەونم لێرە چاو کزن ... بێ ئاوی دیدەن لاواز و فسن

وەرە ناو خەونم چاوم بینایەن ، سۆمای چاوانم لێرە جێ مایەن

وەرە لێ لێ ، وەرە لێ لێ ، وەرە لێ لێ ،

پشتم شکاوەن ، ئەستۆم نەماوەن

جەرگم زامارەن ، هەناسەم سوارەن

وەرە لێ لێ وەرە لێ لێ ، وەرە وەر

وەرە تا کاریگەر مایەن "دیازپام ١٠ یەن " تا لە خەو راچەنین دیسان نەبێتەن
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 خرداد1390ساعت   توسط ره زا   | 

لە من پێچێ لە یار پێچێ

لە کوڵمانێ ، لا لێوانێ ، جووت سێوانێ ، دەستم بەرخی تینوو و سینەت ئاوی کانێ

سینەت گردە وەک تەپۆلکەی بەرماڵانێ ، وەک هەناری سەر دارانێ ، وەک لیمۆیێ ناو باخانێ

دەگرێ دەستم جار و بارێ سینەی یارێ ... کوڕە مەکە

 باوەشی پڕ بەیبوونە... بۆنی پرچی وەک بۆنی تورنجی بەهارانێ

لێو بە بارێ ، شەککەر بارێ ، ئەوین دارێ ...

***

لە خەفایێ چ خۆشە ماچان ...

لە نهێنێ چ خۆشە گازان ... کوڕە مەکە

پرچ قەترانێ ، چاو مامزێ ، برۆ کەوانێ

باوەشی رامناگرێ ، دەخزێمە سەر قاچانێ

وەک ماری نێو کەندەڵانێ ، عاشقە و ماشقەی پێچاو پێچێ

لە من پێچێ لە یار پێچێ  ... کوڕە مەکە

لە من چاوێ ، لە یار چاوێ

لە لێوانێ ، ژوورێ بۆ من ، خوار بۆ یارێ

راستە دەستێ بۆ من ، چەپ هی دڵدارێ

دڵم لەت ناکرێ ئەویش، رێک بۆ یارێ

چ بخوازێ چ نەخوازێ ، من بای رەش و تۆ دارێ لە پاییزێ ، جلت گەڵاو و گەڵات پەرتی پەرتی پەرتانێ

 پێچێ لە پێچانێ ، لیمۆ کاڵێ ، ئاودارانێ ، پڕ بە دەستێ ، بە دوو دەستێ ، لە جەرگەی مەیدانێ ، دەستم چاکە سوارێ...

 مەمکت جووتە خوشکی نێو حەیرانێ ، چاکە سوارێ یەک دەگەسێ و یەک جێ ماوە لە باخانێ...هەتیو مەکە

***

رەشە ، چاوی دڵدارێ لە ژێر تریفەی شەوانێ ،

لە کاتی گەمەی پەنجەکانا ، گەشە ، کوڵمی یارێ...

یەکەم پەنجەم سیامەندێ ، دوو فەرهادێ ، سێ مەم و چوار رامین و پێنجەم لاسێ

لە تۆ خەجێ ، شیرینێ ، لە تۆ زینێ ،  لە تۆ وەیسێ ، خەزاڵێ ...

من هاوین و تۆ بەهارێ

لە من گەرماو لە تۆ بارێ ، لە ژێر دارێ ، مەزە دارێ . بێ قەرارێ

لە شیلەی شیوانێ ، لە زەرگەتەی چزوو داری دەم و لێوێ

دەمم هەنگ و سینەت گوڵی گەردە دارێ ... کورە مەکە

وشەی زارێ ، وەک پەپوولە ، چ لاوازێ ، بێ توانجێ ، بێ ئامانجێ

دەستم نەگرن ئیتر جەستەت ناکا بەشی ، مانێ ، راموسانێ یان ژوانێ

وردە وردە خەو ئەتبات و منیش بێدار بەدیارتەوە تا بەیانێ ...

 

١٧/٣/١٣٩٠

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت   توسط ره زا   |